پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - اسلام، مسلمانان و تكنولوژى مدرن - نصر سيد حسين

اسلام، مسلمانان و تكنولوژى مدرن
نصر سيد حسين

مترجم: محمد رضا امين
نگارنده در اين نوشته، بر تأثير تكنولوژى‌هاى مدرن بر اكوسيستم و زيست‌گاه‌هاى بشرى تأكيد دارد. تخريب محيط، در اثر تكنولوژى مدرن، از جدى‌ترين تهديدهاى پيش‌روى بشر است. تكنولوژى‌هاى مدرن، همچنين جايگزين شيوه‌هاى سنتى توليد كالاهايى شده‌اند كه كاربرد روزانه دارند. اين جايگزينى،در سلامت معنوى بشر عواقب مهمى دارد. در بحث از تأثير تكنولوژى مدرن بر جهان اسلام، پيشنهادهايى براى حفظ ابعاد مختلف تمدن اسلامى مطرح خواهم كرد.

واژگان كليدى
تكنولوژى مدرن و تأثير آن؛ جهان اسلام و تكنولوژى مدرن؛ ابعاد تمدن اسلامى؛ نقش كالاهاى ماشين‌ساز در از بين بردن توازن طبيعى؛ صنايع دستى سنتى و اهميت معنوى آنها؛ طراحى شهرى اسلامى؛ تكنولوژى مدرن و تمدن اسلامى.
***
تكنولوژى مدرن در اين مقاله ناظر به تكنولوژى‌هايى است كه در عصر انقلاب صنعتى و دوره پس از آن، عمدتاً در غرب شكل گرفته و اكنون در سراسر دنيا رواج دارند. اين بحث دو بعد بسيار متفاوت دارد: بعد نخست مربوط به وضعيت واقعى موجود در دنيا، يعنى آنچه اكنون در جريان است؛ بعد ديگر ناظر به آنچه ما معتقديم، بايد موجود باشد البته تا آنجا كه به جهان اسلام مرتبط است. به اين مثال توجه كنيد: امروزه هيچ حكومتى در جهان اسلام وجود ندارد كه از هيچ يك از اَشكال تكنولوژيِ منشأ قدرت يا ثروت جانبدارى نكند، هيچ يك از آنها در برابر گونه‌هاي تكنولوژى كه گمان مى‌رود، موجب رفاه خاصى مى‌شود، مقاومت نمى‌كند؛ گونه‌هايى مانند تلفن همراه كه همچون آتشى بزرگ، سراسر دنيا را فرا گرفته و طبق پژوهش‌هاى فراوان، اثرات زيانبخش بسيارى بر مغز دارد؛ هر چند كه در حال حاضر بيشتر مردم اهميت چندانى به چنين اثرات منفى نمى‌دهند.
پس در اين سطح، بحث از رابطه مسلمانان و تكنولوژى مدرن، مفيد نخواهد بود؛ به اين معنا كه هر گونه‌اى از تكنولوژى كه به بازار بيايد كه معمولاً هم از غرب و گاهى نيز از ژاپن يا نقاط معدود ديگرى است، اگر موجب ثروت، قدرت يا رفاه تلقى شود، به سرعت بين مسلمانان نيز مانند ساير ملل شايع خواهد شد و صحبت با آنان، در مورد خطر شيوع اين تكنولوژى‌ها، به اميد نيل به نتيجه مثبت، ثمره‌اى نخواهد داشت.
اما مسائل قابل بحث ديگرى نيز وجود دارد؛ مانند تخريب محيط در اثر تكنولوژى مدرن. سپس بعد ديگرى در رابطه با اين مسئله مطرح مى‌شود، يعنى چه بايد كرد؟ مسلمانان در برابر تكنولوژى مدرن كه تأثيرات منفى آن روشن است، چه موضعى بايد داشته باشند؟ قصد من اين است كه درباره اين بعد صحبت كنم و مهم‌ترين مسائل هم در همين قسمت نهفته است، به عبارت ديگر اگر درباره اين بحث كنيم كه آيا اين يا آن كشور خاص، در پى دستيابى به دانش مهندسى هسته‌اى يا گونه‌هاى خاصى از ليزر است يا بايد به دنبال دستيابى به آن باشد، به نظر من در حال حاضر اين بحث، بيهوده خواهد بود، زيرا ما كه قرار است چهره‌هاى روشنفكر جهان اسلام باشيم كه از آنها انتظار مى‌رود، اين بحث را روشن كنند، نمى‌توانيم در رابطه با عملكرد شركت و حكومت‌هاى اسلامى در حوزه تكنولوژى، كار چندانى انجام دهيم. مطلب بسيار مهم ديگرى نيز وجود دارد كه ما مى‌توانيم بدان بپردازيم: ايجاد بينشى نسبت به آينده، البته تا آنجا كه به اين مسائل مربوط مى‌شود. ما در مورد آگاه كردن مسلمانان نسبت به مسئله تكنولوژى مدرن مسئوليت داريم؛ اما در غرب برخى مردم در مقايسه با مردم آسيا و آفريقا كه در معرض تكنولوژى مدرن هستند، آگاهى بسيار بيشترى در مورد مضرات تكنولوژى دارند. اين مسئله مهمى‌است كه بايد درباره آن بحث كرد.
فكر مى كنم با توجه به اين مطلب، بايد به اين نكته بپردازيم كه مشكلاتى كه تكنولوژى مدرن براى مسلمانان، نه تنها به عنوان افراد عادى بشر، بلكه به خصوص به منزله مردمى مرتبط با دين اسلام كه در جهان‌بينى اسلامى ريشه دارند، ايجاد مى كند چه هستند؛ سپس بايد اين مشكلات را تحليل كرده، بر اساس آن، آنچه را كه بايد انجام داد و مسلمانان بايد انجام دهند، به بحث مى‌گذاريم، البته اگر قرار باشد، كارى‌انجام شود.
در وهله نخست بايد واژگان را تعريف كرد. واژه تكنولوژى از ريشه يونانى »techne« به معناى "ساختن" مشتق شده و با واژه مورد استفاده براى هنر مرتبط است كه از واژه لاتينى »ars« كه آن هم به معناى"ساختن" است، گرفته شده است. اين دو واژه، هر دو با واژه »صنعت« در فارسى و »صناعه« در عربى ارتباط دارند كه هنوز هم در زبان فارسى و عربى در مورد هنر و تكنولوژى به كار مى‌روند. بسيار جالب است كه بدانيم، اين تفكيك به صورتى كه در غرب واقع شده، هنوز براى ما پيش نيامده است؛ در غرب هنر چيزى است و تكنولوژى چيز ديگرى؛ هر چند برخى پيكرتراشان امروزى وجود دارند كه به قراضه‌فروشى‌ها رفته و اجزاى مختلف اتومبيل‌ها را كنار هم گذاشته، نام آن را هنر مى‌گذارند. اين مسئله‌اى است بسيار مهم.
آنچه در دنياى مدرن، شاهد آن هستيم، وضعيتى است كه در آن، تكنولوژى در معناى امروزى، منشأ بيشتر اشيايى است كه زندگى بشر را احاطه كرده است. در حالى كه پيش از انقلاب صنعتى كه اشيا را با دست مى‌ساختند، توليدات هنرى و صنايع دستى زندگى انسان را در بر گرفته بود. درك اين نكته بسيار اهميت دارد؛ هر چند ريشه واژه »تكنولوژى« به يك واژه يونانى، با معنايى كاملاً متفاوت بازمى‌گردد، ولى يك تفاوت كيفى مطرح است.
در انقلاب صنعتى، رخداد بسيار مهمى واقع شد كه ماهيت تكنولوژى را كاملاً تغيير داد. در اروپاى غربى و به تدريج در نقاط ديگر، ماشين‌ها به عنوان ابزار توليد كالا، براى بشر ساخته شدند و به سرعت در عرصه‌هاى فراوانى جاى انسان را گرفتند. اين تحول چه معنايى داشت؟ به اين مثال ملموس توجه كنيد: سابقاً چرخ‌هاى آبى و ساعت‌هاى پيچيده‌اى وجود داشت كه الجزاير و مسلمانان بسيار ديگرى آن را مى‌ساختند و اشياى عادى در زندگى بشر، هنوز هم توسط عوامل انسانى توليد مى‌شد. وانگهى در تكنيك‌هاى مورد استفاده براى ساخت اشياى عادى توسط دست و سبك‌هاى تكنولوژى مدرن، تفاوت بزرگى‌وجود دارد. البته در سرزمين‌هاى اسلامى هميشه تكنولوژى‌هايى مانند ساعت آبى وجود داشته؛ ولى هميشه فرعى و جنبى باقى مانده است. آنچه زندگى را در برگرفته بود، توليدات هنرى بود كه اهميت معنوى هم داشت. اشاره به اين نكته جالب است كه ماشين‌هاى بسيار پيچيده توليدى توسط دانشمندان مسلمان، غالباً اسباب سرگرمى و بازى تلقى مى‌شدند. اين ماشين‌ها ابزار افزايش توليد و در خدمت اهداف اقتصادى محسوب نمى‌شدند.
بنابراين با وقوع انقلاب فرهنگى، تحولى صورت گرفت كه هم كيفى و هم كمى است. برخى نويسندگان برجسته غربى كه پيشينه آنان به ويليام موريس(١) و جان راسكين(٢) در قرن ١٩ و ايوان ايليچ(٣) و جاكوز اِلول(٤) در قرن ٢٠ باز مى‌گردد، مطالبى درباره ابعاد منفى تكنولوژى مدرن نوشته‌اند كه آگاهى از آن براى مسلمانان لازم است. ايليچ كتابى برجسته تحت عنوان »ابزارهايى براى شادى«،(٥) و جاكوز الول، نويسنده فرانسوى هم »جامعه تكنولوژيك«(٦) را نوشت. الول اخيراً به علت اينكه از اسلام دركى ندارد، در برابر آن موضع گرفته است؛ ولى چند نقد مهم و بنيادين بر تكنولوژى مدرن و ارتباط آن با روح و روان انسان و جامعه بشرى مطرح كرده است.
من در دهه ٧٠ ايوان ايليچ را به ايران دعوت كرده و عمداً جلسه‌اى تشكيل دادم كه مقامات بلند پايه كشور كه مسئوليت امور مختلفى مرتبط با وزارت اقتصاد ملى، وزارت صنايع و... را بر عهده داشتند و مستلزم تكنولوژى بود در آن شركت كردند. ايليچ براى آنان در مورد اهميت تكنولوژى‌هاى سنتى در مقايسه با تكنولوژى‌هاى مدرن سخنرانى كرد. مثال ساده‌اى كه او مطرح كرد، توالت بود. وى گفت اگر همه مردم آسيا و آفريقا، توالت‌هاى جوامع صنعتى غربى داشته باشند، اين امر در واقع سيستم آب كل دنيا را نابود خواهد كرد؛ با اين سخن همه شوكه شدند. اين افراد همگى وزراى تحصيل كرده ايرانى بودند كه برخى آنها مسئوليت‌هايى در سطح وزارت و مدارج عالى، از بهترين دانشگاه‌هاى غرب داشتند. علت تعجب آنها دقيقاً اين بود كه كمترين دركى درباره آنچه ايليچ راجع به آن سخن مى‌گفت نداشتند. در پاكستان، جهان عرب و بسيارى ديگر كشورهاى اسلامى همين وضعيت وجود دارد.
حال آنچه ما بايد انجام بدهيم، در درجه نخست، درك تفاوت موجود ميان تكنولوژى‌هاى سنتى كه امتداد دست‌ها، حواس و ساير بخش‌هاى بدن ما و مانند بدن در خدمت روح هستند و ماشين مدرن است كه بر بشر مسلط شده است، براى توضيح مطلب به اين مثال توجه كنيد: اگر قرار شود، شما به نقطه‌اى از جهان اسلام برويد كه هنوز هم استادكاران صنعتى در آن حضور دارند، مانند اصفهان، فارس، دمشق يا نقطه‌اى شبيه آن، شخصى را مى‌بينيد كه با يك چكش و قلم ساده نشسته و نقوش هندسى فوق‌العاده‌اى بر روى گچ، سنگ يا چوب ايجاد مى‌كند. مهارت و هنر، به نحوى سنتى در وجود استادكار نهفته است و ابزارهاى او هم بسيار ساده‌اند؛ اما اگر به يك كارخانه خودرو سازى در ديترويت(٧) برويد، كارگران مهارت اندكى دارند و صرفاً چند دگمه را فشار مى دهند و تمام مهارت در ماشين نهفته است. به يك معنا، هنر و مهارت انسان به ماشين منتقل شده است. اكنون نيز ما با مرحله دوم اين روند، در قالب كامپيوتر مواجه هستيم؛ يعنى دانش موجود در مغز، به ماشين انتقال داده شده است. من دانشجويان بسيارى‌دارم كه ديگر قادر به هجى كردن كلمات نيستند، زيرا در اين كار به كامپيوتر تكيه مى‌كنند. آنان نمى‌توانند هيچ مسئله رياضى را حل كنند، چون كامپيوتر براى آنها محاسبه كرده و به تدريج همان گونه كه ماشين، مهارت دست، چشم و ساير اعضاى بدن صنعت‌گر و استادكار را از بين مى‌برد، مغز آنها را تهى مى‌كند.
در حال حاضر، تكنولوژى مدرن نيز همين كار را مى‌كند. اين تكنولوژى تنها تداوم چرخ آبى ايرانى يا يك ابتكار قرون وسطايى نيست. تكنولوژى مدرن رابطه ميان افراد بشر و شيوه توليد اشيا را تغيير مى‌دهد. بنابراين به خلاقيت بشر آسيب مى‌زند (خلاقيت و درونمايه معنوى كار را ضايع مى‌كند). تنها بخش خلاق تكنولوژى مدرن، بخشى است كه توسط مهندسينى كه ماشين را طراحى‌مى كنند، انجام مى‌شود. البته كسى هم كه هواپيما، كشتى يا ... را طراحى مى‌كند، هنوز در كار خود مهارت دارد. اما كسانى كه اشيا را توليد مى‌كنند، به خصوص در توليد انبوه، اشياى توليده شده ديگر ارتباطى با خلاقيت ندارند، و بدين دليل كار در يك كارخانه مدرن و بيشتر اماكن ديگر، تا اين حد ملال‌آور شده است. علت وجود تعطيلات فراوان نيز همين نكته است. شما در جوامع سنتى، به تعطيلات نمى‌رويد. هيچ‌گاه در مورد اين مطلب فكر كرده‌ايد؟ تعطيلات با زندگى ادغام شده بود و تعطيلات آخر هفته نيز مانند وضعيت كنونى، ضرورى نبودند.
امروزه بسيارى مردم مى‌گويند: »من از دوشنبه متنفرم، خدا را شكر كه امروز جمعه است"؛ طرز تفكر فعلى چنين است. علت وجود اين نگرش اين است كه در نتيجه وجود ماشين، كار از درونمايه معنوى خود تهى شده است.
همه اين آثار منفى بر افراد بشر، عواقب تكنولوژى مدرن هستند. نخستين چيزى كه بايد درك كنيم اين است كه تكنولوژى، بى‌طرف نيست؛ يعنى اگر شما خوب باشيد، از آن به خوبى استفاده خواهيد كرد و اگر بد باشيد از آن سوء استفاده خواهيد كرد.
به هر حال، كار به همين جا ختم نمى‌شود. البته اگر شما خوب باشيد و از تكنولوژى نيز استفاده صحيح كنيد، بر سر كسى بمب نمى‌اندازيد. تا اينجا را مى‌پذيريم؛ اما اگر شما بخواهيد براى يك رانندگى آرام در جاده بيرون برويد، اين ابزار، اين اتومبيل، عامل عمده تجاوز به طبيعت است. البته اكنون ما واقفيم يا اميدواريم كه متوجه باشيم كه گرم شدن جهان در حال نابود كردن اكوسيستم‌هاى بسيار و در نتيجه نابود كردن چيزهاى بسيار ديگرى است و بيشتر اين نابودى، ناشى از استفاده صلح‌آميز كذايى از اتومبيل است. بنابراين مسئله اصلى، صرفاً استفاده درست يا نادرست از تكنولوژى نيست، بلكه نكته پيچيده‌ترى مطرح است. تكنولوژى به نفسه موجب پيدايش فرهنگ تكنولوژيكى خاصى مى‌شود كه با روح بشر، به عنوان موجودى ابدى در تضاد بوده و با ساختار همه جوامع سنتى مبتنى بر رابطه معنوى بين بشر و مصنوعاتش ناسازگار است؛ شالوده اين مصنوعات، هنرى است خلاقانه و منعكس‌كننده خلاقيت خداوند به عنوان "صانع اعلا". خداوند در قرآن "صانع" ناميده شده است: او خالق، هنرمند و صانع اعلا است و قدرت خلاقه‌اى به ما عطا مى‌كند كه همه ما در آن سهيم هستيم، زيرا ما خلفا و جانشينان او در زمين هستيم.
در فرهنگ اسلامى، هيچ مرزى ميان هنر و تكنولوژى، بين هنرهاى پايين رتبه و هنرهاى متعالى، بين هنرهاى موسوم به هنرهاى زيبا - واژه‌اى كه از ديدگاه اسلامى كاملاً بى‌معناست - و هنرهاى صنعتى وجود ندارد. هنرهاى زيبا چيست؟ تمام واژگانى از اين دست، مانند »هنرهاى زيبا« (و به فرانسوى beaux arts)، در غرب پديد آمده‌اند، زيرا هنر به عنوان ابزار پديدآوردن اشيا براى استفاده در زندگى روزمره، در جريان انقلاب صنعتى، از زندگى بشر حذف شد و غالباً محصولات بد قواره ماشينى جاى آن را گرفت. در تمدن‌هاى سنتى يك زنجيره مستمر توليد، از توليد يك شانه ساده تا تصنيف يك شعر و هر چه كه تصور كنيد، وجود داشت كه هميشه با خدا مرتبط بود؛ همه چيز با خدا ارتباط داشت و توانايى خدا به منزله »صانع اعلا« را در سطح بشرى منعكس مى‌كرد. اكنون تكنولوژى مدرن اين رابطه را از بين مى‌برد. به هر حال فردى كه در حال رانندگى با اتومبيل است، چه انسانى متقى باشد كه از اتومبيل براى رفتن مسجد به قصد نماز خواندن استفاده كند، چه براى رفتن به يك كلوپ شبانه رانندگى كند، تخريب محيط زيست مطرح است و استفاده از اتومبيل در رانندگى خودرو كه يك ماشين است، با الگوى الهى خلاقيت بيگانه است.
بسيارى از ما گمان مى‌كنيم كه خصيصه قداست در زندگى را مى‌توان، صرفاً با قرائت نمازهاى يوميه حفظ كرد. من نيز دوست دارم چنين باشد؛ ولى اين نمازها فقط اركان هستند و لازم است كه ساير بخش‌هاى‌زندگى نيز قداست داشته باشد. هر عملى در اسلام يك بعد سمبوليك و مقدس دارد؛ براى مثال در زمينه كشاورزى هنگامى كه كسى زمين را زير كشت مى‌برد، همه فرايند بذرافشانى و شخم زدن، داراى يك اهميت دينى و معنوى است، درحالى كه اكنون در اثر كشاورزى مكانيزه، اين بعد معنوى كشاورزى به كلى از بين رفته است. استفاده از حيوانات در امر حمل و نقل، رابطه‌اى را ميان انسان و حيوان ايجاب مى‌كرد. روايتى نيز در مورد برخورد با حيوانات وجود دارد. غالباً اين نگرش به كلى از بين رفته است و اين واقعيت كه حيوانات كمتر براى حمل و نقل مورد استفاده قرار مى‌گيرند، به معناى اين نيست كه برخورد بهترى با آنان مى‌شود. به ياد بياوريد كه چگونه هر روز در اثر استفاده از تكنولوژى مدرن يا آزمايش‌هاى دردناكى كه بر روى موجودات انجام مى‌شود، بسيارى گونه‌ها ناپديد و منقرض مى‌شوند.
ساختار شهرهاى سنتى ما از بزرگ‌ترين آثار هنرى در تاريخ بشر بود. منظور من طراحى شهرى اسلامى است كه هنوز هم مى‌توانيم بقاياى آن را مشاهده كنيم (الحمدلله هنوز كاملاً از بين نرفته و مى‌توان نمونه‌هايى از آن را در شهرهايى مانند فاس در مراكش، يزد در ايران، در قسمت‌هايى از اصفهان، در بخش‌هايى از دمشق در اطراف مسجد اموى، در بخش‌هاى قديمى قاهره و ... مثال زد). هدف از اين طراحى‌هاى شهرى، ايجاد فضايى بشرى بود كه در آن، دين، تجارت، تحصيل و زندگى، همگى با هم تلفيق شده، به صورت يك كل ادغام شده بودند كه در آن، وحدت بر كثرت حاكم بود. و آنچه امروزه آن را تفريح، سرگرمى يا خوشگذرانى مى‌ناميم و بخش بزرگى از جامعه مدرن است نيز با زندگى آميخته بود. علت اينكه تفريحات (و از جمله ورزش‌ها)، به چنين بخش مهمى از جهان امروز بدل شده‌اند و به منزله واقعيتى مستقل، با آنها برخورد مى‌شود، اين است كه كار، در نتيجه وجود ماشين مدرن، بسيار غير مفرح و تهى از حس قداست شده است. كار براى مردم آنقدر ملال‌آور است كه تفريحات، به پديده مستقل مهمى تبديل شده تا زندگى را قابل تحمل كند. عملاً كار جاى دين بسيارى مردم را گرفته است.
قصد من از بيان تمام اين مطالب اين بود تا زمينه براى درك ماهيت اين تكنولوژى براى مسلمانان فراهم شود، نه اينكه آنان با ساده‌لوحى، فكر كنند كه تكنولوژى مدرن، فقط يك پديده خنثى است. بله ما گاهى‌حق انتخاب نداريم. خداوند من را در اين زمان و در اين مكان در تاريخ قرار داده و من نمى‌توانم، همانند نياكانم در كاشان، با حيوان چهارپا به مدرسه بروم. در اينجا هيچ چهارپايى وجود ندارد و راه‌ها هم طولانى هستند، پس به ناچار از اتومبيل استفاده مى‌كنم. خداوند از موقعيت ما در اين دنيا آگاه است. اما اين بدين معنا نيست كه ما بايد نسبت به عواقب تكنولوژى‌هايى كه از آنها استفاده مى‌كنيم، كور بوده و تمامى‌گونه‌هاى تكنولوژى را كه پديد مى‌آيد، صرفاً به علت اينكه وجود دارند، برگزينيم.
تكنولوژى مدرن علاوه بر فقدان عوامل ظريف معنوى كه برخى از آنها را برشمردم، واقعاً ما را به سوى مرگ سوق مى‌دهد؛ بله به همين سادگى. ما شاهد تخريب محيط زيست طبيعى در مقياس وسيع هستيم و هر قدر هم كه سر خود را زير برف پنهان كرده، بكوشيم آنچه در جريان است، فراموش كنيم، مشكل حل نخواهد شد. اگر جهان اسلام، چين و هند واقعاً از لحاظ صنعتى شكوفا شده و مثلاً به اندازه ايالات متحده صنعتى شده و مصرفشان هم به حد مصرف ايالات متحده برسد، شايد همه اكوسيستم دنيا متلاشى شده يا از بيخ و بن تغيير كند؛ اين نكته‌اى است كه همه از آن آگاه‌اند؛ حتى‌پيش از آنكه به اين مرحله برسيم، مناطق بى‌شمارى (از تپه‌هاى مرجانى استراليا گرفته تا جنگل‌هاى آمازون)در آستانه نابودى فاجعه‌آميز قرار دارند. هر فرد انديشمندى اين واقعيت‌ها را مى‌داند؛ ولى‌تعداد معدودى حاضرند، بدان توجه كنند.
نظر من اين است كه اين وظيفه روشنفكران مسلمان است كه توجه ديگران را به اين وضعيت جلب كنند. از منظر زندگى زمينيِ ما، اين مسئله بسيار مهم‌تر از هر موضوع ديگرى در دنياست. من راجع به مسائل معنوى كه البته از ديدگاه اسلام در زندگى بشر اهميت بيشترى دارند و در مورد مسائلى مانند فقر، بحران‌هاى اقتصادى، سركوب سياسى، ديكتاتورى‌ها و انقلاب‌ها نيز صحبت نمى كنم؛ هيچ يك از اين موارد خطرشان بزرگ‌تر از خطر تخريب محيط زيست طبيعى نيست، زيرا موارد مذكور، شايد به تدريج حل شوند؛ ولى اگر در اسرع وقت به مسئله فرسايش محيط زيست در اثر تكنولوژى مدرن توجه نكنيم، نخواهيم توانست هيچ چيز ديگرى را حل كنيم، مگر اين كه خداوند از راه غير طبيعى طبق اراده خودش كه ما بر آن واقف نيستيم مداخله كند، ولى از ديدگاه بشرى، ما فقط سال‌هاى اندكى فرصت داريم تا راهى را كه در زندگى در پيش گرفته‌ايم اصلاح كنيم، وگرنه نابود مى‌شويم.
اكثر مردم در غرب مى‌گويند: "بله، راه حل اين بحران اين است كه تكنولوژى‌هاى جديد، جايگزين تكنولوژى‌هاى قديمى شوند". همين جاست كه معتقدم آنها كاملاً در اشتباه‌اند. آنچه بايد انجام داد، اين است كه سيماى مقدس طبيعت را كه كاملاً با نحوه نگرش تكنولوژى مدرن به طبيعت ناسازگار است، احيا كنيم. در واقع مسلمانان نبايد هر تكنولوژى بيگانه و جديدى را كه وارد مى‌شود، به كار گيرند، بلكه صرفاً بايد از تكنولوژى‌هايى استفاده كنند كه كمترين تأثير منفى را بر محيط زيست دارند. بله من هم مى‌پذيرم كه براى مثال، داشتن كارخانه‌هايى كه مانند كارخانه‌هاى قبلى، دود زيادى توليد نمى‌كنند، بازده نسبى‌دارد؛ ولى منفعت اين امور بسيار بنيادى‌تر است و در قياس با تأثير منفى و فراگير تكنولوژى مدرن بر محيط زيست و روح بشر امروزى، ثانوى محسوب مى‌شود. تكنولوژى مدرن تأثيرى منفى دارد و اين تأثير منفى، به همراه تكنولوژى‌هاى جديد بسيارى، نه تنها ده برابر كه صد برابر مى‌شود، به حدى كه طبيعتاً هرچه تكنولوژى بيشترى داشته باشيم، تأثير منفى بيشترى بر محيط زيست و نيز اذهان خواهيم گذاشت.
ما بايد شيوه زندگى خود را تماماً تغيير دهيم. ما همه ساكنان زمين، بايد اساساً متحول شده و راجع به تكنولوژى به نحو ديگرى بينديشيم. اينجاست كه جهان اسلام مى‌تواند، نقش مثبتى ايفا كند. اجازه دهيد چند نكته به خصوص راجع به اسلام بگويم. تحصيل‌كردگان جهان اسلام، مى‌خواهند از لحاظ تكنولوژيكى مانند غرب باشند؛ متأسفانه حتى افرادى نيز كه متقى بوده و تعلق خاطرى نسبت به غرب ندارند و حتى به اصطلاح "بنيادگرايان"، در زمره اين افراداند، در باب تكنولوژى هم به اندازه مسلمانان امروزى‌شده غربى هستند. سكولاريزه‌شده‌ترين ترك‌ها در استانبول يا شهر ديگرى و بنيادگراترين مسلمانان كه در مسجدى در عربستان سعودى به سخنرانى مشغول‌اند را در نظر بگيريد؛ نگرش اين دو گروه به تكنولوژى، تقريباً يكسان است و هنگامى كه سبك‌هاى مختلف تفسير آنها از جهان‌بينى اسلامى را مد نظر قرار مى‌دهيد، نظرات آنها تفسيرى قابل توجه خواهد بود.
حال اين نگرش بايد تغيير كند. مسلمانان بايد آنچه در اين حوزه نمى‌توانيم و نبايد انجام دهيم، درك كنند، جامعه اسلامى در داشتن يا نداشتن تلفن يا برق، امكان انتخاب ندارد، بنابراين راجع به كارى كه نمى‌توان انجام داد و تكنولوژى‌اى كه حتى در صورت آگاهى از آثار منفى آن، گريزى از آن نيست، صحبت نمى‌كنيم، بلكه در مورد چيزى صحبت مى‌كنيم كه امكان داشته باشد.
جهان اسلام هنوز هم مى‌تواند بسيارى چيزها را حفظ كند. در درجه اول در عرصه كشاورزى، براى مثال مهندسى ژنتيك، امرى خطرناك است كه در صورت امكان، بايد از آن اجتناب كرد. در كشورهايى‌نظير پاكستان و ايران كه بخش‌هاى كشاورزى مهمى دارند، بايد در حد امكان از طريق حفظ مزارع كوچك، تا آنجا كه ممكن است، شيوه‌هاى سنتى توليد كشاورزى را حفظ كنيم و اين كار امكان دارد؛ نه اينكه با روى آوردن به كشاورزى‌هاى تجارتى بزرگ و استفاده از بذرهاى اصلاح‌ژنتيكى‌شده و تملك مزارع سنتى، شيوه كشاورزى را به كلى تغيير دهيم؛ بر خلاف آنچه معمولاً تبليغ مى‌شود، در زمينه تهيه غذاى كل دنيا، اميدى به اين كشاورزى‌هاى تجارى نيست.
دوم آنكه حفظ طراحى شهرى سنتى شهرهاى اسلامى و تكنولوژى‌هاى مؤثر بر روابط انسانى، شيوه‌هاى حمل و نقل، استفاده از انرژى و بسيارى گونه‌هاى ديگر تكنولوژى، تا حد بسيار زيادى امكانپذير است. حفظ طراحى شهرى و كشاورزى اسلامى سنتى، مى‌تواند نقش مهمى در حفظ بخشى از تكنولوژى‌هاى سنتى و سبك ايمن‌تر زندگى داشته باشد.
ما نبايد، همانند خواب‌گردى باشيم كه هرچه پيش مى‌آيد مى‌پذيرد؛ بى اينكه حتى راجع به عواقب آن بينديشد. همين نكته تناقض‌آميز، يعنى تلفن‌هاى همراه را در نظر بگيريد كه طى ٢٠ سال اخير، مانند حريقى بزرگ سراسر دنيا را فرا گرفته است. حتى افراى وجود دارند كه تلفن‌هاى همراه آنها در حالى كه كعبه را طواف مى‌كنند، زنگ مى‌زند، اين بدترين نوع توهينى است كه مى‌توانيد تصور كنيد. اين تلفن‌ها اثرات پزشكى منفى دارند؛ ولى بسيارى مسلمانان كاملاً كوركورانه، از تمايلاتى دنباله‌روى مى‌كنند كه در غرب ريشه دارد. اما از قضاى روزگار، چشم‌هاى تعداد كمى از مردم در غرب باز است؛ ولى جهان اسلام كوركورانه از هر چه از تكنولوژى غربى ناشى مى‌شود، تقليد مى‌كند. مسلمانان فكر مى‌كنند كه هر تكنولوژى‌اى كه از غرب مى‌آيد، بايد خوب باشد؛ اما لازم است كه ما درك عميق‌ترى از اين مسئله داشته باشيم.
مطلب فوق به معناى اين نيست كه از فردا صبح مى‌توانيم، ارتباط خود با تكنولوژى مدرن را قطع كنيم. برخى مردم اخيراً در انگليس، دهكده‌هاى كوچكى ايجاده كرده‌اند كه كاملاً شبيه دهكده‌هاى پيش از عصر صنعتى‌شدن است و از كشاورزى سنتى، آب طبيعى و... برخوردار است. فكر نمى‌كنم، مردم زيادى در جهان اسلام، در حال حاضر، تصور چنين چيزى را بكنند.
اما براى مثال هنوز هم در استفاده از تكنولوژى‌هاى سنتى در ساخت اشيايى مانند فرش، وسايل، سيستم‌هاى آبيارى سنتى، استفاده سنتى از انرژى در رابطه با كشاورزى و ... گزينه‌هاى عاقلانه فراوانى‌وجود دارد كه مى توان به سراغ آنها رفت. از منظرى كلى‌تر، معتقدم كه در جهان اسلام، بايد هر كارى كه مى‌توانيم انجام دهيم، تا توليد سنتى اشياى به شيوه هنرمندانه از بين نرود. تضعيف اين سنت، يكى از نتايج عمده تأثير استعمار در قرن ١٩ است؛ البته اين تنها نتيجه حاصله نبود و بايد به نابودى سنت علمى و بخش زيادى از سيستم آموزشى خود نيز اشاره كنيم. هنرها كاملاً از بين نرفته‌اند؛ ولى متحمل آسيب فراوانى‌شده‌اند.
براى مثال، فرش ايرانى، ركن مهم بسيارى خانه‌هاست. واقعيت دارد كه بخش مهمى از رنگ‌هاى آن شيميايى شده و از دهه ٢٠ و ٣٠ به بعد، از آلمان وارد مى‌شود؛ ولى توليد فرش هنوز هم يك گونه هنرى سنتى است. اين فرش توسط صنعت‌گران بافته شده و اهميتى معنوى دارد. فرش ايرانى در جامعه اسلامى سنتى، نقش بسيار مهمى دارد، زيرا ما روى زمين مى‌نشينيم، روى زمين نماز مى‌خوانيم و روى‌زمين مى‌خوابيم. يك فضاى مفروش، مى‌تواند اتاق نشيمن، غذا خورى، نمازخانه و در نهايت اتاقى باشد كه در يك خانه سنتى كوچك، همه دور هم مى‌نشينند و اين در مورد اكثريت مسلمانان صادق است.
در نقاط بسيارى مانند يك روستا در افعانستان، بسيارى مردم يك اتاق دارند و همه امور زندگى خود را در آن مى‌گذرانند. در ايران، پاكستان، مراكش و هر جاى ديگر نيز چنين است. حال ما نبايد اجازه دهيم كه فرش سنتى، به فرش‌بافى صنعتى كه در ايالات متحده وجود دارد، تبديل شود، هر چند صنعتى پول‌ساز باشد. متأسفانه چند كارخانه فرش‌بافى، حتى به ايران كه مهم‌ترين كشور در توليد فرش است، وارد شده است. بايد در حد امكان، از نابودى فرش سنتى جلوگيرى كنيم، و اين يكى از مواردى است كه در صورت وجود اراده، حفظ تكنولوژى‌هاى سنتى امكانپذير است.
همچنين لازم است از توليد پارچه‌هاى‌دست‌باف نيز صيانت كنيم. بسيارى سخنان گاندى كه امروزه حتى در هند كه وى پدر ملت آن محسوب مى‌شود و با اين حال، كسى مايل نيست به نظراتش توجه كند، مورد تمسخر همگان است، كاملاً صادق بود. هنگامى كه بيش از ١٠٠٠٠٠ روستاى هندى را نابود مى‌كنيد كه اقتصادشان مبتنى بر بازيافت است، چه چيزى براى هند باقى مى‌ماند؟ اين امر در مورد ما نيز صادق است.
پارچه‌هاى دست‌بافت شگفت‌انگيز، هنوز هم در مراكش يا الجزاير توليد مى‌شود؛ ولى بسيارى از هنرها، صنايع دستى و تكنولوژى‌هاى سنتى در سرزمين‌هاى اصلى اسلامى نابوده شده و بسيارى هم به كلى از بين رفته است. اما در مناطق خاصى از جهان اسلام، شيوه‌هاى سنتى توليد، هنوز هم باقى مانده و به جاى از دست رفتن، بايد تقويت شود. حكومت‌ها نيز بايد در كمك به انجام وظيفه حفظ تكنولوژى‌هاى سنتى‌بكوشند.
البته پروژه‌هايى از اين دست، در عمان، مراكش، ايران و نقاط ديگر در جريان است. اين حكومت‌ها بايد تلاش كنند تا توليد محصولاتى كه به روش سنتى و نه به عنوان اشياى لوكس توليد مى‌شود، گسترش يابد تا بتوان گلدانى را نه به عنوان يك قطعه به اصطلاح هنرى، بلكه به عنوان جزئى از زندگى روزمره خريد و در گوشه اتاق نشيمن گذاشت. مادر بزرگ من و شما، براى اينكه هفته‌اى يك بار به حمام عمومى برود، مانند بسيارى مردان و زنان امروزى، از يك قطعه پارچه، استفاده مى‌كرد. تمامى اين پارچه‌ها با دست بافته مى‌شد و اكنون بسيارى آنها در موزه‌هاى نساجى نگهدارى مى‌شود.
نكته قابل توجه اين است كه در اثر تكنولوژى مدرن، كيفيت زندگى صعود كه نكرده هيچ، بلكه افول هم كرده است. پوشاك، ظروفى كه در آن غذا مى‌خوريم، كيفيت خود غذا، رايحه آن و تمام موارد ديگر، تا جايى كه به كيفيت مربوط مى‌شود، افول كرده است.
بنابراين، بايد كوشيد و اين جزيره‌ها و بخش‌هاى حيات بشرى را كه هنوز هم تكنولوژى سنتى در آن وجود دارد، حفظ كرد. چنين تكنولوژى‌هايى با هنر، با هدف از توليد اشيا، با رضايتمنديِ شخصي كه آنها را توليد مي‌كند و با رضايتمندىِ كسى كه آنها را مصرف مى‌كند، درآميخته است، زيرا در توليد صنايع دستى، حتي اگر يك شانه ساده دست‌ساز باشد، درونمايه‌اى كاملاً بشرى و در عين حال معنوى وجود دارد.
تيتوس بوركهارت٨ در كتاب خود پيرامون هنر اسلامى، داستان جالبى در مورد يك توليدكننده شانه ساده نقل كرده كه فضاى آن شهر فاس در مراكش است. وى تعريف مى‌كند كه چگونه اين هنر در بدو امر، توسط خداوند به حضرت شيث، پسر حضرت آدم (على نبينا و آله و عليهما السلام) تعليم داده شد، و متذكر مى‌شود كه اين هنر از اهميتى معنوى برخوردار است. اگر به بازار رفته و يك شانه ساده دست‌ساز بخريد، تفاوت آن را با يك شانه ماشين‌ساز، درك مى‌كنيد؛ حتى يك توريست آمريكايى هم اين تفاوت را حس مى‌كند. در جامعه غربى كه از تكنولوژى بالايى هم برخوردار است، يك شى‌ء دست‌ساز را نه بنجل، بلكه ارزشمند تلقى مى‌كنند. اگر كالايى با دست توليد شده باشد، مردم پول فراوانى بابت آن مى‌پردازند؛ در حالى كه در بيشتر مناطق جهان اسلام، طى يك‌صد سال اخير، روند امور به عكس بوده است. بسيارى مردم كالاهاى ماشين‌ساز را بهتر از كالاهاى دست‌ساز مى‌دانند؛ اما مى‌توان جهت اين گرايش را معكوس كرد. اين تغيير جهت بايد به كمك انتقاد خردمندانه از تكنولوژى مدرن، طى دو مرحله صورت گيرد: ابتدا بايد به فقدان بعد آسمانى و معنوى آن، و سپس به تأثير آن بر محيط، هم محيط زيست طبيعى و هم محيط بشرى پرداخت.
در واكنش به اين ديدگاه، غالباً مى‌گويند، بازگشت به تكنولوژى‌هاى سنتى كه نمى‌توانند در مقياس وسيع توليد كنند، امكان ندارد، زيرا نيازهاى ما از جهات مختلف افزايش يافته، چرا كه جمعيت ساكنان اين سياره، نسبت به عصر پيش از انقلاب صنعتى، به طرز وحشتناكى فزونى يافته است. اين سخن در عرصه‌هاى خاصى و نه در تمامى عرصه‌ها صادق است؛ مثلاً شهرهاى بزرگ هندرا كه زنان آن هنوز هم سارى‌هاى دست‌بافت را مى پوشند، در نظر بگيريد. در حال حاضر تعداد اين زنان حدود ٥٠٠ ميليون نفر است و ٢٠٠ سال قبل احتمالاً ١٠٠ ميليون نفر و ١٠٠٠ سال قبل ٥٠ ميليون نفر بوده‌اند. اين مطلب حقيقت دارد كه تعداد مصرف كنندگان اين پوشاك از حدود ٥٠ ميليون نفر در اعصار ميانه، به ٥٠٠ ميليون نفر در حال حاضر، افزايش يافته است، زيرا اكنون حدود يك ميليارد هندى وجود دارد كه تقريباً ٥٠٠ ميليون نفر از آنها را زنان تشكيل مى‌دهند. اما تعداد افرادى كه مى‌توانند اين لباس را توليد كنند، نيز افزايش يافته است. اگر انسان زندگى اندكى ساده‌ترى داشته باشد، تعداد مردمى كه مى‌توانند اشياى دست‌ساز را توليد كنند و نيز به همين نسبت، مصرف آن كالاها افزايش خواهد يافت. اين يكى از استدلال‌هاى غلطانداز (و ظاهراً مبتنى بر مبانى اقتصادى) است كه براى ايجاد يك جامعه مصرفى مطرح شده است.
يك جامعه مصرفى، بسيار بيشتر از نياز خود مصرف مى‌كند. چنين جامعه‌اى بر اساس نيازهاى كاذبى تغذيه مى‌كند كه دنيا را به سوى نابودى سوق مى‌دهد و آن گونه كه استدلال مذكور مى‌گويد: »افزايش آنها از افزايش تعداد مردم ناشى مى‌شود: »اين سخن لزوماً صادق نيست، زيرا هنگامى كه تعداد مردم بيشتر شود، تعداد مردمى كه مى‌توانند اشياى ساده‌تر را توليد كرده و هميشه محتاج ماشين نباشند نيز بيشتر خواهد شد. در واقع انفجار ناگهانى جمعيت دنيا به نفسه محصول تكنولوژى مدرن است، زيرا تكنولوژى پزشكى نيز بخشى از اين تكنولوژى است؛ بى‌شك چنين است، زيرا داروهاى جديد، شمشيرى دو لبه هستند. اين داروها زندگى‌هاى بسيارى را نجات مى‌دهند؛ ولى به طور غير مستقيم، به واسطه امكان‌پذير كردن پيدايش جمعيت فوق‌العاده زياد و تأثيرگذارى عميق‌تر بشر بر محيط زيست طبيعى، دنيا را به نابودى‌مى كشانند. اگر همين حالا به جاى ٦ ميليارد و نيم انسان، يك ميليار نفر بر روى كره زمين وجود داشت، اين فاجعه اتفاق نمى‌افتاد كه گونه‌هاى متعددى، فقط در همين ٤٥ دقيقه صحبت كردن من منقرض شوند. اين يك وضعيت فاجعه‌آميز است.
بنابراين، صحيح است كه اكنون جمعيت بيشترى در دنيا وجود دارد؛ ولى همان طور كه در مورد سارى‌هاى دستبافت هندى بيان شد، جمعيت بيشترى نيز براى توليد اشياى ساده‌تر وجود دارد. اين امر مى‌تواند در مورد اشياى فراوان ديگرى نيز صادق باشد؛ مثلاً ايران اكنون جمعيتى بالغ بر ٧٠ ميليون نفر دارد. فقط يك نسل پيش، تعداد آنها ٣٥ ميليون نفر بود كه طى يك دوره ٣٠ ساله دو برابر شد؛ يعنى استفاده از فرش ايرانى نيز كمابيش دو برابر شده است. اين نكته، همان گونه كه بسيارى مقامات حكومتى پيش و پس از انقلاب نيز گفته‌اند، مى‌توانست دستاويزى باشد، براى واردات فرش‌هاى ماشينى، زيرا جمعيت و نيازهاى آن افزايش يافته است. اما مردمى كه فرش مى‌بافند نيز افزايش يافته‌اند. در واقع امروزه در روستاهاى ايران، مشاهده مى‌كنيد كه نسبت به ٣٠ سال قبل، مردم بسيار بيشترى وجود دارند كه فرش مى‌بافند.
در چنين وضعيتى، سياست‌هاى حكومتى مناسب، مى‌تواند مفيد باشد. سخن من اين نيست كه در همه موارد، بايد چنين كرد، اما در موارد بسيارى بايد تلاش كرد تا رابطه كيفى با توليد حفظ شود و بايد توجه داشت كه شادى در زندگى، نه به داشتن اموال بيشتر و بيشتر، بلكه به ارزشمند بودن مايملك انسان، در جريان تأمين نيازهاى اساسى است.
اين نكته‌اى بسيار چالش برانگيز است، زيرا بسيارى مردم از من انتقاد كرده و خواهند گفت: "شما با بهداشت مخالفيد؛ شما با اين مخالفيد؛ شما با آن مخالفيد". البته كه من با اين مسائل مخالف نيستم. هميشه مردم فقير و غنى وجود داشته‌اند. اما جامعه بشرى ٦ ميليارد نفرى، همگى نمى‌توانند از به اصطلاح سطح زندگى ملل بسيار صنعتى دنيا برخوردار باشند (اين وضعيت خطرناكى است كه همواره وجود داشته است) و زمين نمى‌تواند همه اين جمعيت را تأمين كند. به رغم همه تكنولوژى مدرن كه تصور مى‌شود، فقر را ريشه‌كن خواهند كرد، دنياى مدرن با فاصله انداختن ميان انسان و طبيعت، فقر را تشديد كرده است. فاصله بين فقرا و اغنيا را در نظر بگيريد؛ نقاط معدودى بر روى كره زمين وجود دارد كه فاصله فقرا و اغنياى آن به اندازه فاصله فقرا و ثروتمندان ايالات متحده باشد (كه رئيس شركت آن ٩ ميليون دلار در سال و مستخدم آن ١٠ هزار دلار در سال درآمد دارد). اين وضعيت در ايالات متحده شايع است.
اين فاصله از جهاتى بسيار بدتر از فاصله بين مهارجه‌هاى هند و رعاياى آنها، در دوران حكومت بريتانيا بر هند است. اين يكى از استدلال‌هاى غلطاندازى است كه اقتصاددانان كمونيست و سوسياليست از يك سو و اقتصاددانان كاپيتاليست از ديگر سو مطرح مى‌كنند. همگى مدعى‌اند، كه مى‌خواهند مردم را ثروتمند كرده و فقر را ريشه‌كن كنند. اكنون اين كار تا حدى امكان پذير است، ولى نه كاملاً؛ شاهدش نيز آن چيزى است كه عملاً اتفاق افتاده است. بين زندگى كشورهاى برخوردار از تكنولوژى‌هاى مدرن، يعنى شمال، و زندگى ساير كشورها اختلاف وجود دارد و ايده دنباله‌روى از اين تكنولوژى در كشورهاى به اصطلاح توسعه نيافته، مبتنى بر اين واقعيت است كه شما هميشه، پس مانده غذاى كسى را بخوريد كه بر سر ميز غذا خورده است. البته اين دنباله‌روى، اوضاع را بهتر نخواهد كرد.
لازم است كه در مورد فقر و ثروت، به شكل ديگرى بينديشيم. روستايى را در نظر بگيريد كه زندگى تقريباً به شكل طبيعى در آن جريان دارد و برخوردار از آب طبيعى و هواى پاك و صاف است كه از كوه‌ها و دشت‌ها و جنگل‌ها جريان مى‌يابد. لازم نيست كه اين روستا، براى بهروزى مردم خود، تمام ثروتى را كه شهر نيويورك دارد، داشته باشد. مسئله به اينجا پايان نمى‌يابد. ما بايد به كلى در نگرش خود به فقر و بهروزى تجديد نظر كنيم. البته هيچ حكومتى نمى‌تواند، غذا، پوشاك يا آب را از مردم خود دريغ كند و سخن من نيز اين نيست. تكنولوژى مدرن مى‌تواند به اين مسائل كمك كند؛ ولى واقعيت اين است كه تكنولوژى مدرن، عمدتاً با حرص مرتبط است؛ اين تكنولوژى با اقتصاد مدرن ارتباط دارد كه آن هم بر حرص مبتنى است و البته عواقب آن را نيز ديده‌ايد. ضرورتى ندارد كه در اينجا به اين مسئله بپردازيم، ولى‌نبايد كوركورانه چنين استدلالى را بپذيريم كه تنها راه رسيدن به زندگى توأم با بهروزى، تكنولوژى مدرن است.
جهان اسلام اگر طبق تعاليم قرآن عمل كرده و حرص را كنترل كند، عوامل منفى را مهار نمايد و ثروت را بهتر توزيع كند، مى‌تواند كار صحيح را انجام دهد؛ بله به شرط اينكه به اسلام وفادار بماند. اما اين بدين معنا نيست كه جهان اسلام بايد در عين تلاش براى نيل به عدالت اقتصادى، رابطه بنيادين بين بشر و شيوه توليد را ناديده بگيرد. كل مطلب از اين قرار است.
حال نوبت آن رسيده كه نكته اصلى را بيان كنيم؛ ابتدا آن را تحليل مى‌كنيم: مسلمانان در قبال تكنولوژى مدرن، چه موضعى بايد داشته باشند؟ اين مطلب بسيار پيچيده‌اى است. جهان اسلام در يك منازعه قدرت، با غرب مدرن رودررو شده است؛ يعنى غرب به جهان اسلام هجوم آورده و مسلمانان مى‌كوشند تا درك كنند كه چگونه تحت سلطه غرب درآمده‌اند. آنان بر اين باورند كه اين، ساختار مديريتى، علم و تكنولوژى مدرن غربى است كه به غرب امكان داده، تا آنان را استعمار كند و متأسفانه قدرت، احترام و اعتبار را با خود به همراه مى‌آورد. ضرب‌المثل زيبايى در عربى وجود دارد كه مى‌گويد: "الانسان عبيد الاحسان"؛يعنى "بشر بنده نيكى است". اما متأسفانه جمله مشهورى نيز وجود دارد كه مى‌گويد "الانسان عبيد القدره"؛ يعنى "بشر بنده قدرت است". ماهيت بشر چنين است. از اين رو، جهان اسلام با مشاهده قدرت غرب، همانند چين و ژاپن، به تدريج دچار حس بردگى، فرمانبردارى و هيبت‌زدگى‌اى توأم با آميزه‌اى از حقارت شد كه از قرن ١٩ به بعد، دامن‌گير جهان اسلام شده است؛ نگرش‌هايى كه هنوز هم بسيارى از ما گرفتار آن هستيم.
اگر چه طى ٥٠ سال گذشته، مطالب زيادى با لحنى بسيار قاطعانه در برابر اين آميزه حقارت‌بار بيان شده و ان‌شاءالله به تدريج آن را از بين خواهد برد؛ اما اين احساس حقارت هنوز هم تا حد زيادى وجود دارد. اين معجون خفت‌آور، نه تنها با تكنولوژى مرتبط است، بلكه زيربخش مطلب مهم‌ترى است؛ يعنى زيربخش نگرش به كل قدرت سازمانى فرهنگ غربى، قدرت سياسى و اقتصادى آن و... است؛ البته اگر بخواهيم دقيق صحبت كنيم، بايد گفت كه ربطى به تعاليم مذهبى ندارد؛ حتى تعداد معدودى از بيشتر مسلمانان غربزده خواهند گفت كه "مسيحيت برتر از اسلام است، زيرا دينِ غرب است". اما آميزه حقارت‌آميز فوق‌الذكر، در ساير عرصه‌ها همچنان پابرجاست.
يك اشتباه بسيار مهم نيز وجود دارد كه موجب پيچيدگى اين بحث شده است. طى نيم قرن گذشته يا حتى اندكى پيش از آن، و قطعاً از جنگ جهانى دوم به بعد، جامعه اسلامى كوشيده است تا مجدداً خود را ابراز كرده، هويت خود را تعيين كند. بسيارى مردم گفته‌اند كه "ما ديگر شيفته فلسفه بافى‌هاى غرب، فلان جنبه غرب يا بهمان پديده غربى نيستيم؛ ولى آنچه غرب دارد و مثبت است، تكنولوژى آن است. ما با فرهنگ مدرن غربى مخالفيم؛ ولى تكنولوژى خنثى است و ما به دنبال آن هستيم". نمونه بهترى از اين طرز تفكر در مورد اشيا را مى‌توان در دهه ٦٠ و اوايل دهه ٩٠ در عربستان سعودى مشاهده كرد. سعودى‌ها در پذيرش تكنولوژى غربى، بسيار سربه‌راه شده بودند؛ تو گويى كه اين تكنولوژى كاملاً خنثى بود. اين نگرش اگرچه زير مجموعه يك مشكل بزرگ‌تر است؛ ولى در واقع به نفسه مشكل بزرگى‌است كه حتى خطرناك‌تر هم هست، زيرا بر بدترين نوع توهم، يعنى تصور اين كه تكنولوژى مدرن از لحاظ فرهنگى و اخلاقى خنثى است، استوار است؛ البته كه چنين نيست. تكنولوژى مدرن از لحاظ فرهنگى مسلماً جهت‌دار است و نمى‌توان آن را از جهان‌بينى‌اى كه بر شناخت انسان از خودش، از جهان اطرافش و (در حد ناچيزى) از خدا و دنياى معنويات تأثير مى‌گذارد، جدا كرد.
ولى روزنه اميدى هست. برگرديم به موضوع طراحى شهرى و معمارى اسلامى كه عميقاً با تكنولوژى‌هاى سنتى مرتبطاند. من در اوايل دهه ٧٠ نخستين كنفرانس برپاشده راجع به معمارى سنتى اسلامى در عصر مدرن را در اصفهان برگزار كردم و حسن فتحى، معمار شهير مصرى را از قاهره به ايران آوردم. ما به انتشار كتاب او تحت عنوان "ساخت و ساز براى فقرا" كمك كرديم و سبك فتحى، اكنون كل منطقه اطراف درياچه فيّوم در مصر را متحول كرده است. اين روند، واقعاً از كنفرانس اصفهان آغاز شد و به نقطه عطفى فوق‌العاده مهم بدل شده است. حدوداً از اوائل دهه ٧٠، تعدادى از شهر سازان و معماران مسلمان، به تدريج اهميت آنچه در ايران به "بافت" موسوم است، درك كردند؛ يعنى ساختار شهر اسلامى كه نه تنها سازه‌هاى شخصى، بلكه خود طراحى شهرى را نيز شامل مى‌شود. دو تن از دانشجويان سابق خود من به نام‌هاى نادر اردلان و لاله بختيار، كتابى تحت عنوان "مفهوم وحدت" نوشتند كه طراحى شهرى اصفهان و شهرهاى ديگر را بر اساس "وحدانيت خداوند"، تلفيق كاركردهاى مختلف يك شهر و مضمون الهى و آسمانى طراحى شهرى تجزيه و تحليل مى‌كند.
اكنون حدود ٣٠ سال از آن زمان مى‌گذرد. از جمله كارهايى كه انجام دادم، پروراندن اين ايده در ذهن آغاخان بود كه به خاطر سبك معمارى‌اى جايزه دهد كه اكنون بسيار مشهور شده است؛ هر چند كه به اعتقاد من، جايزه آغاخان تنها به ساختمان‌هايى با معمارى اسلامى مربوط نمى‌شود، بلكه فراتر رفته و به تدريج ايده‌آل‌هاى معمارى اسلامى را نيز در برگرفته و رفته رفته ساير ساختمان‌ها را نيز شامل مى‌شود. به هر حال، هدف اصلى اين جايزه، هنوز هم بعد اسلامى است. به مدد اين برنامه، به تدريج توجه‌ها به سوى اهميت معمارى اسلامى و طراحى شهرى شهرهاى اسلامى كه بخش مهمى از تمدن و فرهنگ اسلامى‌بوده و متشكل از تكنولوژى‌هاى اسلامى هستند، جلب شده است.
اكنون چه مى‌توان كرد؟ نخستين كار، حفظ آن چيزى است كه هنوز از بين نرفته است. ديگر نمى‌توان همه نواحى سنتى شهرهايى نظير تهران، لاهور و قاهره را احيا كرد؛ مردم اين مناطق كه شيفته الگوهاى غربى شده‌اند، به منظور احداث بلوارهاى بزرگى كه در تابستان بى‌نهايت داغ هستند، محله‌هاى سنتى زيبا را نابود كرده و كل بافت زيست‌محيطى شهر را تخريب كرده‌اند؛ دست كم در كوتاه مدت، براى برگرداندن اين ويرانه‌ها به حال اول، هيچ كارى نمى‌توان انجام داد. اما محله‌هايى در برخى از اين شهرها وجود دارد كه هنوز هم نسبتاً سنتى هستند؛ نقاطى مانند منطقه اطراف مسجد وزيرخان در لاهور، بازار بزرگ تهران، و قاهره قديمى مربوط به عهد مملوك‌ها و فاطميان.
نخستين كارى كه بايد انجام داد، اين است كه از اين مناطق محافظت شود تا به واسطه احداث خيابان‌هاى بزرگ از ميان آنها، يا سازه‌هاى‌بلندى كه بافت منطقه را تخريب مى‌كنند، نابود نشوند. الحمدلله اين كار تا اندازه‌اى صورت گرفته است. ناحيه‌اى وجود دارد كه وضعيت آن نسبت به گذشته بهتر است. آيا مى‌توانيد تصور كنيد كه در دهه ٧٠، شهردار فاس مى‌خواست در وسط شهر يك بلوار احداث كند. (فاس بزرگ‌ترين منطقه شهرى در دنياست كه هيچ اتومبيلى در آن وجود ندارد.) تيتوس بوركهارت به يونسكو رفت و مأموريت يافت تا فاس را نجات دهد و نهايتاً با شاه مراكش وارد مذاكره شد و مسأله بلوار را منتفى كرد؛ وى سرانجام فاس را حفظ كرد. امروزه كسى راجع به انجام چنين كارى در مراكش فكر نمى‌كند. در اين زمينه وضعيت بسيار بهتر شده است. لذا نخستين كارى كه بايد انجام داد حفظ چنين مناطقى است كه هنوز هم بسيارى از آنها را در كشورهاى خود داريم. خصوصاً در شهرهاى كوچكى نظير حلب، كاشان و يزد؛ و شهرهاى‌شكوهمندى در سوريه و در بخش‌هاى مركزى و جنوبى ايران، در مراكش، در سرتاسر يمن، و شايد در حيدرآباد در سند، برخى از شهرهاى هند و... اين بود نخستين كارى كه بايد انجام دهيم.
گام دوم كه آن نيز تا حدى محقق شده، تلاش براى الهام گرفتن از اين طراحى شهرى سنتى اسلامى در طراحى شهرها و روستاهاى جديد است، نه اين كه صرفاً از طرح‌هاى غربى استفاده كنيم. بسيار خوشحال شدم از اين كه ديدم تعداد معدودى از اين طرح‌هاى سنتى حتى در عربستان سعودى كه بخش بسيار زيادى از معمارى كهن خود را با سرعت زيادى نابود كرد. ايران، مصر، مراكش و مناطق ديگر به اجرا درآمد؛ اما معمارانى كه اين كار را انجام مى‌دهند هنوز هم در اقليت هستند، ولى اين گرايش استمرار خواهد يافت. بله مى‌پذيرم كه اين كار در پايتخت‌هاى بزرگ اسلامى امكان‌پذير نيست؛ شما نمى‌توانيد آنچه را كه در استانبول يا قاهره صورت گرفته جبران كنيد. اما فكر مى‌كنم در مورد شهرهاى كوچك‌تر بتوان اين كار را انجام داد: بسيارى از شهرهاى بزرگ جهان اسلام هنوز هم داراى مناطقى هستند كه داراى‌طراحى شهرى يا معمارى سنتى اسلامى است؛ نقاطى مانند دمشق، استانبول، اصفهان، مشهد، لاهور و حتى دهلى كه بخش اعظم آن واقعاً يك شهر اسلامى است، زيرا مدت‌هاى مديدى مسلمانان بر آن حاكم بوده‌اند و نيز قاهره، البته شهرهاى شمال آفريقا در حفظ بافت شهرى خود فوق‌العاده‌اند. هنوز هم تمامى اين آثار را مى توان حفظ كرد.
بايد نسل جديدى از معماران تربيت شوند تا اين وظيفه را انجام دهند. در حال حاضر تنها يك دانشكده معمارى سنتى در جهان اسلام وجود دارد كه در رشته معمارى سنتى اسلامى مدرك اعطا مى‌كند. اين دانشكده در اردن قرار دارد. تا همين چند سال پيش فقط "مؤسسه شاهزاده وِيلز"٩ در لندن وجود داشت. هنوز هم هيچ دانشگاهى در جهان اسلام وجود ندارد كه در رشته طراحى و معمارى اسلامى مدرك اعطا كند. اگر هم "دانشكده معمارى" داشته باشند، منظورشان از آن، معمارى غربى است. پس ما بايد با ايجاد دانشكده‌هاى بيشترى در رشته معمارى اسلامى، تحول را آغاز كنيم. در مورد پزشكى نيز همين مطلب صادق است؛ ما بايد در دانشكده‌هاى داروسازى و پزشكى، طب و داروسازى اسلامى را آموزش دهيم؛ علاوه بر اين كه بايد فلسفه اين علوم، و نيز فلسفه طراحى و معمارى اسلامى را هم آموزش داد. نه تنها درك نماى خارجى طراحى شهرى اسلامى، بلكه درك مبانى آن نيز مهم است.
معمارى اسلامى به عنوان مثال در شهر لاهور، شرايط اجتماعى و طبيعى محلى، تكنولوژى‌هاى سنتى و نيز اصول كيهان‌شناختى و متافيزيكى را مد نظر قرار داده است. هنگامى كه در سال ١٩٥٩ براى‌نخستين بار شهر لاهور را ديدم، يكى از زيباترين شهرهاى دنيا بود؛ ولى ٣٠ سال بعد كه مجدداً به آنجا سفر كردم، دچار يكى از بزرگ‌ترين شوك‌هاى زندگى خود شدم، چرا كه اين شهر گرفتار گسترش بى‌رويه شده بود. طراحان آن مى‌دانستند كه آب و هواى لاهور نه شبيه آب و هواى يزد است، لذا همه چيز را لحاظ كرده‌اند: شرايط اقليمى، ساختار اجتماعى، پويايى اجتماعى و ... . اما مهم‌تر از همه اين كه اين شهرها داراى نكته مشتركى در طراحى خود هستند: همگى آنها بر اصول متافيزيكى‌اى مبتنى هستند كه با ماهيت واقعيت، كيهان‌شناسى، و رابطه خدا و بشر از ديدگاه اسلامى مرتبط است. اكنون معماران مسلمان جوان به تدريج اين اصول را فرا مى‌گيرند. در واقع اين نوع فراگيرى در چند دهه اخير، پيشرفت‌هاى فراوانى را به همراه داشته است. در اين زمينه تا حد بسيار زيادى مديون نوشتجات تيتوس بوركهارت و افراد معدود ديگرى و شايد برخى از نوشته‌هاى ناچيز خود من باشيم كه هدفم از نوشتن آنها تلاش براى تبيين فلسفه و كيهان‌شناسى موجود در پشت پرده معمارى هنرى اسلامى‌و نيز تكنولوژى هاى مرتبط با آن بوده است. البته دِين فراوانى نيز به معماران معدودى نظير حسن فتحى و سپس نسل جوان‌تر معماران مانند عبدالوحيد الوكيل و عمر فاروق در مصر و سامى الانغَوى‌در عربستان سعودى داريم كه كوشيده‌اند تا برخى از اين اصول را عملى كنند. من در اين زمينه نسبت به ٣٠ سال قبل كه آن كنفرانس را در اصفهان برگزار كردم، اميدوارترم. بياييد اميدوار باشيم كه ان‌شاءالله اين روند ادامه پيدا كرده، و مسلمانان با نقد دقيق تكنولوژى غربى بتوانند دست‌كم بخشى از محيط سنتى خود را حفظ كنند كه همواره وجود خدا بر آن سايه افكنده بوده و با محيط نيز سازگار بوده است. همچنين اميدواريم كه مسلمانان نسبت به لوازم تكنولوژى غربى، هشيارى عميق‌ترى پيدا كرده و بينش باريك‌بينانه‌ترى در مورد آن داشته باشند.

سيد حسن نصر: پروفسور مطالعات اسلامى در دانشگاه جورج واشنگتن١١ واقع در واشنگتن DC و مدير بنياد مطالعات سنتى١٢

با تشكر از دكتر محمد لِگِنهاوزن، براى تهيه متن اصلى مقاله.